ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

نوستالوژی...

1390/2/27 20:25
نویسنده : ندا
266 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به پسری قند عسلی... بعضی چیزا توی زندگیه ما آدما یه رنگ و بوی خاصی پیدا می کنن، وقتی بهشون فکر می کنیم یا به خاطرشون میاریم یه جور مورمور می شیم، گاهی دلمون می خواد به یاد اون روزها گریه کنیم، گاهی دلمون برای اون لحظه ها تنگ می شه، گاهی آهی می کشیم، گاهی بدنمون سرد می شه، گاهی زیادی به هیجان میام و گاهی ... خلاصه اونا برای ما یه جور دیگن. خصوصا توی دوران نوجوونی و جوونی که اوج احساسات ما هستش بیشتر بروز می کنن. مثلا همین دیشب فیلم face off و نشون داد. یادمه اولین باری که این فیلم و با دایی حسنت دیدم چه حسی بهم دست داده بود، داشتیم فیلم و می خوردیم جای اینکه فیلم و ببینیم. اونموقع با ویدئو فیلم و دیدیم و من اینقدر خوشم اومد که یه روز دوستای دبیرستانم و دعوت کردم و با هم نشستیم نگاه کردیم، شاید 10 باری فیلمشو دیدم. یا رمان و فیلم بربادرفته ، کلارک گیبل، وای چه حالی میداد! حس می کردم خودم فیلم و ساختم. رمان بامداد خمار و شب سراب، نوارهای کاست صدای پای آب و مهربانی و  نشانی ها با صدای خسرو شکیبایی، کارتونای بچه گیامون، رمان و کارتون بابالنگ دراز که یادم نمیره کتابشو واسه داییت هدیه خریده بودم خودم زودتر خوندمش بعد داییت هم دادش به خودم...

خیلی از بازیهای کودکی، خیلی از موسیقیها، خیلی از شعرها، خیلی از کتابها، خیلی از صداها یه جور مارو می برن به دورانهایی که تو ذهنمون جای خودشون و گرفتن...

آره عزیزم یه چیزایی هست که برای ما یه جایگاه ویژه تری پیدا می کنن. حتی بعضی از بوها مثلا اولین عطری که به بابات هدیه دادم عاشق بوشم... یا بعضی غذاهای مامانا و مامان بزرگها که بوشون توی ذهن آدم می مونه. یا بعضی از اسمها ...

فکر کنم یه روزی این وبلاگ تو هم برای مامان ندات همچین حسی و بده، که وقتی بهش فکر کنم یا وقتی صفحاتشو باز کنم یاد این دوران بیفتم، یاد دورانی که پسری توی دل مامانی بوده و مامانی همش منتظر بوده...

عزیز مامان ،دوست دارم که تو بعدها به بهترین شکل توی ذهنها باقی بمونی، طوری که وقتی از گلم یاد بشه همه یه حس احترام و تقدیر نسبت بهت داشته باشن...

ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامان تربچه
27 اردیبهشت 90 18:25
سلام ندا جون
واقعا راست می گی
منم رفتم به دوران کودکي!
مرسی بابت کامنتی که گذاشتی
درود بر بیست و هفتی ها!!!


تولـــــــــــــدت مبارک
خاله منا و خاله مریـــــم
27 اردیبهشت 90 21:59
سلام ندایی واقعاً هر دورانی برای خودش یه حس و حال و یه بوی خاصی داره که تو خیلی خیلی خوب تونستی قسمتی از این دوران رو برای ابوالفضل کوچولو به تصویر بکشی...
یادش بخیر دوران هایی رو که من و تو و مریم هر سه باهم شبها بیدار می موندیم و صحبت می کردیم...
یادش بخیر دورانی رو که با کارت دانشجویی فیلم می گرفتی و ما با چه لذتی فیلم ها رو دنبال می کردیم...
یادش بخیر دورانی رو که تو با صدای قمیشی گردگیری می کردی و من و مریم با هم خاله بازی می کردیم...
یادش بخیر دورانی رو که با سماورت برای ما شربت آبلیمو مهمون می کردی طوری که هنوز مزه ی آبلیمو مزه ی بازی های بچگی هامونه...
یادش بخیر که اسم های عروسکهامونو از پروانه و فرشته گرفته تا مهتاب و المیرا با انتخاب خود گلت بوده
یادش بخیر دوران هایی رو که سخت کار می کردی و شبها خسته بودی و چون فرصتی برای باهم بودن کمتر می بود من با چه ذوقی لای آینه ی طلایی کیفت نامه می گذاشتم...
یادش بخیر تعطیلاتی رو که ما رو می بردی بیرون و مهمونمون می کردی...
یادش بخیر دورانی رو که با هم ورق بازی می کردیم از حکم و هفت خبیس گرفته تا بازی های نوشتنی...
یادش بخیر روزهایی رو که با چه حوصله ای عکس های هنرپیشه ها رو قیچی می کردیم و کلکسیون درست می کردیم...
یادش بخیر روزهایی رو که روزهای نخست تمرین با فتوشاپ با تو بود...
و یادش بخیر...

و روزی می رسه که به یاد شیرین این روزهایی می افتیم که در انتظار تولد اولین نوه ی خانواده ایم


ای شیطونا ، گریه مو در آوردین

مامان ماهان
28 اردیبهشت 90 8:30
من از بادم،تو از باران من از موجم،تو از ساحل من از امروز،تو از فردا اگر بادم،اگر باران به جان جمله ياران بيادت هستم بى پايان...
نازنین نرگس نفس مامان
29 اردیبهشت 90 1:38
یاد خیلی چیزها ادم رو شاد میکنه ولی همون گذشته ای که ما حسرتش رو میخوریم همین حال الان ماست که قدرش رو نمیدونیم


دقیقا
مامان روژین
6 خرداد 90 15:31
آفرین . آفرین . بوس . خیییییلی گشنگ نوشتی . دوست دارم . مواظب خودت و کوچول موچول باش .


چشم مامان روژین جون